سيد محمد باقر برقعى
3863
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
جوانههايى كه در بهار انجمن سخن شكوفايى يافت و امروز در سلك ادبا و شعراى استان محسوب مىشوند . » وفا شاعرى غزلسراست و در غزل از توانايى و مهارت كامل برخوردار مىباشد و در سرودن غزل شيوهء خاصى دارد ، در عين حال كه از سبك صائب پيروى مىكند ، تركيبات كلامى و مضامين شعرىاش مختص خود اوست و در اينباره مىگويد : « اما شعر من ، كه لباسى درخور زمان را مىخواهد تنپوش كند ، در برخورد نخستين گوشخراش و ناسوهانخوردگى كلمات و تركيبات كه هنوز در راستاى هنر جا نيفتاده ، دير هضم مىنمايد كه در اثر مرور زمان جاى خود را بازخواهد كرد كه ديگر شعر آه و افسوس و هروله ، براى رهايى انسان از سيطرهء مصائب ماشينى درخور نيست ، اين خشم و خروش است كه خوابزدگان را با چشمى باز بهسوى هستى گسترده رهنمون خواهد شد تا حق انسان را در روى اين كرهء خاكى بازيابند و بر اين خوان يغما به دوستى باهم دست دراز كنند . » از آثار چاپشدهء وفاست : غزل در قلمرو شعر معاصر ، برگ اميد ( گزيدهاى از غزلهاى مرحوم اسد اللّه عاطفى ) ، باغ ابريشم ( غزل در قلمرو شعر امروز كرمانشاهان ) ، و آثار زير را براى چاپ آماده كرده است : صداى سخن ( يادى از نوازندگان و خوانندگان ) ، غزل در قلمرو شعر معاصر ( جلد دوم ) ، باران در شعر امروز ، شعر ديگر كرمانشاه با همكارى شاعر محقق يد اللّه عاطفى كرمانشاهى . قفس گرفته ز موج ناز نگاهش شراب جارى بود * دل خراب در آغوش ميگسارى بود نگه ، گره به نگاهش زدم هراسان شد * هميشه آهوى چشمش ز من فرارى بود لطيفتر ز نسيم سحر گذر مىكرد * نفس به سينه در آن لحظهها حصارى بود زمين كه گشت قدمبوسِ آن خراميدن * به چشم مانده به را هم در اشك جارى بود گشود چشم سيهمست و مَىفروشى كرد * سزاى دُردكشان سبو خمارى بود دل دلير تمنّاى بوسه از او داشت * ز رنگ ترس لب غنچهاش غبارى بود نشست در جگر تشنهام ستيز آهنگ * كه خنجرِ نگهِ خشمِ دوست كارى بود ز اشك آتش جان را چگونه سرد كنم * قرارِ عشق توان سوز بىقرارى بود « وفا » به « صائب تبريز » عشق مىورزم * هميشه همنفسم غنچهء بهارى بود